از چنین کسانی می ترسیم

در عملیات فتح المبین یکی از سرهنگهای عراقی را به اسارت گرفته بودند . آن سرهنگ ناراحت بود و گریه می کرد . وقتی علت را پرسیدند گفت : من 25 سال در خدمت نظام عراق بودم . تمام دسیسه ها و آرایشهای جنگی را تجربه کرده ام ولی از این مبهوت هستم که یک جوان ایرانی که حتی کوچکتر از اسلحه خودش می باشد آمده من و تعداد دیگری را اسیر کرده است . نمی دانم چه حکمتی است که ما از چنین کسانی می ترسیم       

(شهید عبدالله میثمی )

/ 1 نظر / 7 بازدید
m.hoseiny

نشانی «خانه دوست کجاست»درفلق بود که پرسید سوار. آسمان مکثی کرد. رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت: «نرسیده به درخت،کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتراست ودر آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است. می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد، پس به سمت گل تنهایی می پیچی، دوقدم مانده به گل،پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی وترا ترسی شفاف فرا می گیرد. در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی: کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه نور واز او می پرسی خانه دوست کجاست.» سهراب سپهری