فدایی حضرت زهرا شهید عبدالحسین برونسی

پدرم چند تایی از کتاب های امام را داشت. آنها را می داد به افراد مطمئن که بخوانند. کار های دیگری هم تو خط انقلاب می کرد. انگار این ها را خدا ساخته بود برای عبدالحسین . شب ها که می آمد خانه ، پدرم براش رساله می خواند و از کتاب های دیگر امام می گفت. یعنی حالت کلاس درس بود. همین ها گویی خستگی یک روز کار را از تن او بیرون می کرد. وقتی گوش می داد ، توی نگاهش ذوق و شوق موج می زد.

خیلی زود افتاد در خط مبارزه. حسابی هم بی پروا بود. برای این طور چیز ها ، سر از پا نمی شناخت یک بار یک روحانی آمده بود روستای ما. توی مسجد سخنرانی کرد علیه رژیم. شب ، عبدالحسین آوردش خانه خودمان . سابقه این جور کارها ش بعد ها بیشتر هم شد.

اخم هاش را کشید به هم . جواب واضحی نداد. فقط گفت: همه چی خراب می شه ، همه چی رو می خوان نجس کنن!

شاید بیراه نباشد اگر بگویم اصل مبارزه اش از موقعی شروع شد که صحبت تقسیم اراضی پیش آمد.

آن وقت ها بچه دار هم شده بودیم ، یک پسر که اسمش را گذاشته بود حسن. بعضی ها از تقسیم ملک و املاک خیلی خوش حال بودند. او ولی ناراحتی اش از همان روز ها شروع شد.

 حتی خنده به لبش نمی آمد. خودش، خودش را می خورد. من پاک گیج شده بودم . پیش خودم می گفتم: اگه بخوان به روستایی ها زمین بِدَن که ناراحتی نداره!

کنجکاوی ام وقتی بیشتر می شد که می دیدم دیگران شاد هستند. یک بار که خیلی دمغ بود، بهش گفتم: چرا بعضی ها خوشحال هستن و شما ناراحت؟

اخم هاش را کشید به هم . جواب واضحی نداد. فقط گفت: همه چی خراب می شه ، همه چی رو می خوان نجس کنن!

بالاخره صحبت تقسیم ملک ها قطعی شد. یک روز چند نفر از طرف دولت آمدند روستا. گفتند: همه اهالی بیان تو مسجد آبادی.

خانه ها را یک به یک می رفتند و مردها را می خواستند. نه اینکه به زور ببرند، دعوت می کردند بروند مسجد . توی همان وضع و اوضاع یک دفعه سر و کله عبدالحسین پیدا شد. نگاهش هیجان زده بود. سریع رفت تو صندوقخانه.  دنبالش رفتم. تازه فهمیدم می خواهد قایم شود. جا خوردم . رفت توی یک پستو و گفت: اگه اینا اومدن، بگو من نیستم.

چشم هام گرد شده بود. گفتم: بگم نیستی ؟!

گفت: آره، بگو نیستم . اگرم پرسیدن کجاست، بگو نمی دونم.

این چند روزه ، بفهمی – نفهمی ناراحت بودم. آن جا  دیگر درست و حسابی جوش آوردم . به پرخاش گفتم: آخه این چه بساطیه ؟! همه می خوان ملک بگیرن ، آب و زمین بگیرن ، شما قایم می شی ؟!

خیلی زود افتاد در خط مبارزه. حسابی هم بی پروا بود. برای این طور چیز ها ، سر از پا نمی شناخت .

جوابم را نداد. تو تاریکی پستو چهره اش را نمی دیدم ، ولی می دانستم ناراحت است. آمدم بیرون ، چند لحظه ای نگذشته بود ، در زدند زود رفتم دم در، آمده بودند پی او گفتم : نیست.

رفتند، چند دقیقه بعد ، بزرگتر های ده آمدند دنبالش ، آنها را هم رد کردم ، آن روز راحتمان نگذاشتند. سه، چهار بار دیگر هم از مسجد آمدند ، گفتم : نیست.

رز سرخ

هر چه می پرسیدند کجاست، می گفتم نمی دونم .

تا کار آنها تمام نشد، عبدالحسین خودش را توی روستا آفتابی نکرد. بالاخره هم تمام ملک ها را تقسیم کردند . خوب یادم هست. حتی پدر و برادرش آمدند پیش او ، بزرگتر های روستا هم آمدند که: دو ساعت ملک (1) به اسمت در اومده ، بیا برو بگیر.

گفت: نمی خوام.

گفتند: اگه نگیری، تا عمر داری باید رعیت باشی ها.

گفت: هیچ عیبی نداره.

هر چی دلیل و استدلال آوردند ، راضی نشد که نشد. حتی آنها را تشویق می کرد که از زمین ها نگیرند. می گفتند: شما چه کار داری به ما ؟ شما اختیار خودت رو داری.

آخرین نفری که آمد پیش عبدالحسین، صاحب زمین بود؛ همان زمینی که می خواستند بدهند به ما. گفت:....

 پاروقی :

1- آن طور که آن جا مرسوم بود؛ مقدار زمینی را که معادل یک ساعت آب از 24 ساعت آب تقسیمی ما بین زمین های کشاورزی می شد، اصطلاحاً می گفتند: یک ساعت ملک؛ و دو ساعت ملک، دو ساعت آب تقسیمی از 24 ساعت می شد.

منبع: کتاب خاک های نرم کوشک

/ 3 نظر / 12 بازدید
ساسان

سلام ممنون که سر زدی[گل] جالب بود

مرتضی

رسول خدا (ص) فرمود: هرکه شب را به صبح برساند و روز را به شب و این سه چیز داشته باشد، نعمت دنیا بر او تمام است: تندرستی در روز و شب، ایمنی از درون خود، داشتن خوراک یک روز. اگر چهارمین نعمت یعنی ایمان را نیز داشته باشد، نعمت دنیا و آخرت بر او تمام است. ابن‌شعبه حرّانی؛ تحف‌العقول

نقطه سر خط

چفیه یعنی باز گمنامی شهید از شهیدستان گمنامی رسید گرچه نامش از زبانها دور بود استخوان پیکرش پر نور بود چفیه را سنگر نشینان دیده اند چفیه را گلها به خود پیچیده اند چفیه امضای گل آلاله هاست چفیه تنها یادگار لاله هاست چفیه رو انداز گلها بوده است طایر پرواز دلها بوده است چفیه تار و پود اشکی بی ریاست مرهم زخمان شیر کربلاست چفیه را زهرا(س)به گلها هدیه کرد چفیه را اشک شهیدان چفیه کرد چفیه ها بوی شهادت می دهند بوی دوران شرافت می دهند چفیه یعنی باز گمنامی شهید با هزاران ناز عطرش می رسید عطر گمنام عطر یاس ساقی است چفیه هم مانند چادر خاکی است...