پرواز ملکوت
 
یاد یاران سفر کرده بخیر

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا

گفتم: « ‌ابراهیم! این چه نوریه تو صورتت؟ »
خندید. گفت: « نور کجا و ما کجا؟ تو هم ما رو گرفتی خانم. »
گفتم: «‌ ساعت 5/9 صبحه ابراهیم! چه وقته وضو گرفتنه؟ »
نگاهی بهم انداخت. گفت: « احساس می کنم لازمه با وضو باشم، عیبی داره؟ »
گفتم: « نه ».
آمده بود برای خداحافظی. جور دیگری به در و دیوار خانه نگاه می کرد. به من هم. تا دم در رفت. برگشت. نگاهم کرد. چند قدم دیگر برداشت. دوباره نگاهم کرد. سوار ماشین شد. پیاده شد. زل زد تو چشمام. نگران شدم. این بار دیگر سوار ماشین شد و رفت.
گفتند، رفته تمام قرضاشو داده، فرم درخواست وامشو هم پاره کرده. گفته: « باید برای شهادت خودمو آماده کنم. »


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/۱۱ توسط عروج

لوگوی دوستان
لینک دوستان
تمامی حقوق این وبلاگ برای پرواز ملکوت محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.