پرواز ملکوت
 
یاد یاران سفر کرده بخیر

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا

تنها خاطره اى که تا حالا از على آقا هیچ کس تعریف نکرده، همین است که الان مى خواهم بگویم. آن روز از کار برمى گشتیم، تقریباً آمده بودیم عقب. خستگى طاقت فرساى آن روز در تن بچه ها نشسته بود و در میان چشمانشان خستگى خودش را نشان مى داد.

هر کسى داشت کار خودش را انجام مى داد، یکدفعه چشمم به على افتاد. یک جایى روى بلندى ها دیدمش. آره، بلندى هاى بر قاره.
براى خودش خلوت کرده بود و تک و تنها به اقتدار غروب نگاه مى کرد، دیگر طاقت نیاوردم که پا برهنه وسط حالش نپرم. مى دانستم که چند دقیقه دیگر اذان است و مى رود که وضو بگیرد همانطور در حال و هواى خودش آرام کنارش آمدم و گفتم: محمودوند به چى فکر مى کنى؟ یکهو متوجه شد که من آمده ام و سکوتش را مى خواهم بشکنم.
اول نگاه کرد و بعد هم فکرى شد. دوباره گفتم: على با توام، واقعاً دنبال چى مى گردى؟ باز هم مثل دفعه قبل چیزى نگفت. براى این که حالش را بگیرم گفتم: مى آیى مصاحبه کنى؟ البته قبلاً اصغر بختیارى یک مقدارى گرفته بود. ولى من راضى نمى شدم. در همین فکرها بودم که رویش را به من کرد خیلى با حال خندید و گفت: شهدا که مصاحبه نمى کنند.
کارشان را انجام مى دهند. این حرفش براى سال
۷۲ بود و حالا على محمودوند را باید در آسمان ها پیدا کرد تا مصاحبه کنیم
.

منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/٤ توسط عروج

لوگوی دوستان
لینک دوستان
تمامی حقوق این وبلاگ برای پرواز ملکوت محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.