پرواز ملکوت
 
یاد یاران سفر کرده بخیر

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا

 

سال هزار و سیصد و چهل و هفت بود . روز های اول ازدواج ، شیرینی خاص خودش را داشت. هر چه بیشتر از زندگی مشترکمان می گذشت ، با اخلاق و روحیه او بیشتر آشنا می شدم .

 کم کم می فهمیدم چرا با من ازدواج کرده ؛ پدرم روحانی بود و او هم دنبال یک خانواده مذهبی می گشته است.

آن وقت ها توی روستا کشاورزی می کرد. خودش زمین نداشت ، حتی یک متر. همه اش برای این و آن کار می کرد. به همان نانی که از زحمت کشی در می آورد قانع بود و خیلی هم راضی.

همان اول ازدواج رساله حضرت امام را داشت. رساله اش هم با رساله های دیگری که دیده بودم ، فرق می کرد؛ عکس خود امام روی جلد آن بود، اگر می گرفتند ، مجازات سنگینی داشت.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/۳۱ توسط عروج

شهید حاج حسین خرازی

می خواستی بروی یا بمانی این فدایی بود خطاب به حاج حسین خرازی ، می خواهی بروی یا بمانی نمی توانی انتخاب کنی –
حاج حسین به یاد بچه ها افتاد : «نه آن ها خیلی به من احتیاج دارند می خواهم بمانم.»
حاج حسین برگشت . برگشت اما با یک دست.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/۳٠ توسط عروج

در عملیات فتح المبین یکی از سرهنگهای عراقی را به اسارت گرفته بودند . آن سرهنگ ناراحت بود و گریه می کرد . وقتی علت را پرسیدند گفت : من 25 سال در خدمت نظام عراق بودم . تمام دسیسه ها و آرایشهای جنگی را تجربه کرده ام ولی از این مبهوت هستم که یک جوان ایرانی که حتی کوچکتر از اسلحه خودش می باشد آمده من و تعداد دیگری را اسیر کرده است . نمی دانم چه حکمتی است که ما از چنین کسانی می ترسیم       

(شهید عبدالله میثمی )


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/۳٠ توسط عروج

یک صلوات نثار روح پرفتوحشون

ای کاش می فهمیدیم که چارۀ کار ما در یک چیز منحصر است و آن این است که:

 تکلیف الهی را تشخیص بدهیم و بدانیم که چه کار را باید بکنیم و چه کار را نباید بکنیم .حضرت آیت الله العظمی بهجت . رحمه الله


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/۳٠ توسط عروج

کاش بر خیمه ی سبزت گذرم می افتاد

کاش بر صورت ماهت نظرم می افتاد

کاش از چشم تر تو دو سه قطره باران

پسر فاطمه بر چشم ترم می افتاد

کاش در لحظه ی تاریک گناهان آقا

مرده بودم به خدا بال و پرم می افتاد

کاش از سوی تو ای صاحب ما یک قرعه

گریه و ناله به وقت سحرم می افتاد

کاش آن روز که در کرب و بلا می باشی

لحظه ای هم گذر من به حرم می افتاد

کاش هر جمعه که می شد، فقط از عشق خودت

فکر دنبال تو گشتن به سرم می افتاد

حسن نعیمی


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢٧ توسط عروج

بازدیدکنندگان عزیز:

جهت حمایت از طرح سراسری ختم قرآن کریم(با ترجمه) و تسلای دل آقا امام زمان (عج) با قرار دادن پی ام  (در چت رومها) و  ارسال پیامک زیر به لیست دوستان خود، در اجر معنوی این طرح سهیم باشید.


نمونه پیامک یا پی ام: "شرکت در طرح سراسری ختم قرآن کریم(با ترجمه) در اعتراض به آتش زدن قرآن کریم، با ارسال یک پیامک خالی به 09393235696"


نمونه پیامک یا پی ام: "شرکت در طرح سراسری ختم قرآن کریم(با ترجمه) جهت تسلای دل امام  زمان(عج)، با ارسال یک پیامک خالی به 09393235696"


پیشاپیش از همه شما تشکر می گردد.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢٥ توسط عروج

بسم الله الرحمن الرحیم

عملیات، عملیات سختی خواهد بود. باید بدانیم اگر این عملیات موفق نشد،‌عملیات بعدی ما سخت‌تر خواهد بود؛ چون خداوند بندگان مؤمن خود را هر چه می گذرد با آزمایشی دیگر می آزماید.

همه برادران بایستی تصمیم قطعی بگیرند. تمام علایقی که در ده، در شهر و … دارید ،‌کنار بگذارید.

مصمّم ، قاطع و با توکّل به خداوند ،‌تمام برادران تصمیم بگیرند و گرنه خدای ناکرده مردّد و متزلزل می‌شویم و تردید و ابهام حتی به اندازة‌نوک سوزن مانع امداد الهی است. هر برادری شب عملیات می‌خواهد جلو برود باید تصمیم خود را گرفته باشد. خدای نکرده اگر برادر ضعیفی است، نباید جلو بیاید. هر کس نمی تواند تصمیم بگیرد ،‌همراه ما نیاید و گرنه خدای نکرده به ما صدمه خواهد زد.

همه برادران تصمیم خود را گرفته اند، ‌ولی من بخاطر سختی عملیات تأکید می کنم. شما باید مثل حضرت ابراهیم باشید که رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش بروید. خداوند اگر مصلح بداند به صفوف دشمن رخنه خواهید کرد. باید در حد نهایی از سلاح مقاومت استفاده کنیم.

هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می گرداند. اگر از یک دسته بیست و دو نفری، ‌یک نفر بماند، باید آن یک نفر باید مقاومت کند؛ حتی اگر فرمانده شما شهید شد، نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم که این وسوسه شیطان است. فرمانده اصلی ما ،‌خدا و امام زمان است، ‌اصل ،‌آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وقتی شما شهید شدید ،‌خودتان فرمانده‌اید؛ وظیفة‌ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢۳ توسط عروج

تنها خاطره اى که تا حالا از على آقا هیچ کس تعریف نکرده، همین است که الان مى خواهم بگویم. آن روز از کار برمى گشتیم، تقریباً آمده بودیم عقب. خستگى طاقت فرساى آن روز در تن بچه ها نشسته بود و در میان چشمانشان خستگى خودش را نشان مى داد.

هر کسى داشت کار خودش را انجام مى داد، یکدفعه چشمم به على افتاد. یک جایى روى بلندى ها دیدمش. آره، بلندى هاى بر قاره.
براى خودش خلوت کرده بود و تک و تنها به اقتدار غروب نگاه مى کرد، دیگر طاقت نیاوردم که پا برهنه وسط حالش نپرم. مى دانستم که چند دقیقه دیگر اذان است و مى رود که وضو بگیرد همانطور در حال و هواى خودش آرام کنارش آمدم و گفتم: محمودوند به چى فکر مى کنى؟ یکهو متوجه شد که من آمده ام و سکوتش را مى خواهم بشکنم.
اول نگاه کرد و بعد هم فکرى شد. دوباره گفتم: على با توام، واقعاً دنبال چى مى گردى؟ باز هم مثل دفعه قبل چیزى نگفت. براى این که حالش را بگیرم گفتم: مى آیى مصاحبه کنى؟ البته قبلاً اصغر بختیارى یک مقدارى گرفته بود. ولى من راضى نمى شدم. در همین فکرها بودم که رویش را به من کرد خیلى با حال خندید و گفت: شهدا که مصاحبه نمى کنند.
کارشان را انجام مى دهند. این حرفش براى سال
۷۲ بود و حالا على محمودوند را باید در آسمان ها پیدا کرد تا مصاحبه کنیم
.

منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/٤ توسط عروج

لوگوی دوستان
لینک دوستان
تمامی حقوق این وبلاگ برای پرواز ملکوت محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.