
سر نی در نینوا میماند اگر زینب نبود
کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود
چهره سرخ حقیقتبعد از آن طوفان رنگ
پشت ابری از ریا میماند اگر زینب نبود
چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگان
در کویر تفته جا میماند اگر زینب نبود
زخمه زخمیترین فریاد،در چنگ سکوت
از طراز نغمه وا میماند اگر زینب نبود
در طلوع داغ اصغر،استخوان اشگ سرخ
در گلوی چشمها میماند اگر زینب نبود
ذو الجناح داد خواهی،بیسوار و بیلگام
در بیابانها رها میماند اگر زینب نبود
در عبور از بستر تاریخ،سیل انقلاب
پشت کوه فتنهها میماند اگر زینب نبود

حریمت قبله ی جانم/ بود حب تو ایمانم
تو را هر لحظه می خوانم/ رضا جانم، رضا جانم
منم مست ولای تو/ گدایم من گدای تو
نهادم سر به پای تو/ رضا جانم، رضا جانم
...
میلاد نور
دیروز از هر چه بود گذشتیم ، امروز از هر چه بودیم !
آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز !
دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود !
جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد.
الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم ، بصیرمان کن تا از مسیر بر نگردیم و آزادمان کن تا اسیر نگردیم. (التماس دعا)

چقدر سخت است حال عاشقی که نمیداندمحبوبش نیز هوای او را دارد یانه؟
ای شهیدان!
از همان لحظه ای که تقدیر مارا از شما جداکردتاکنون یادشما،خاطره های دنیای پاک شما،
امیدحیاتمان گشته،مابه عشق شما زنده ایم و به امید وصل کوی شما زنده ایم.
اما شما،علی الظاهردلیلی ندیدیدکه اوقات پر ارجتان راصرف ماکنید! چه بگوئیم؟راستی چگونه حرف دلمان را فریادکنیم که بدانید برما چه می گذرد؟
مگر خودتان نمی گفتیدکه ستونهای شب عملیات،ستون گردان نیست،ستون عشق است،ستون دلهای سوخته ای است که با خمیرمایه ی اشک وسوز به هم گره خورده اند.
پس چرا؟چرا?سال گذشت و هیچ سراغی از ما نمیگیرید؟با اینکه تمام روز وشب ما برشماعیان است،تمام ناگفته هایمان را میدانید،تمام نا نوشته هایمان را میخوانید،تمام پنهان و کردارمان را میبینید!
اگرقطره ی اشکی آرام آرام به دور از چشم های نامحرمان برگونه هایمان می لغزد شما میدانید چه خاطره ای ناگهان از ذهن ما گذشته وآسمانش راابری کرده.
اگر در برابرناکسانی که آرزوی گریستن ما را دارندبه مصلحت لبخند میزنیم،شما خوب میدانید این لبخند معجزه ی آتش سوزانی است که در فضای قلبمان برگرفته است.
اگر به غروب علاقه داریم خوب میدانید چرا!اگر به هوای ابری!شما میدانید چرا!اگر به چادر شما میدانید چرا!اگر به سنگ شما میدانید!اگربه خاک،اگربه آب،اگربه رودخانه،به دشت،به کوه،نمکزار شما میدانید چرا!
شما از راز دل ما آگاهید،اگر به قامت رعنایی خیره میشویم شما میدانید به یاد که ایم! اگر به عمق بیابانهامی نگریم شما میدانید به دنبال چه ایم!اگربه امید رویایی سر بربالین میگذاریم شما میدانید به فکر که ایم!اگر به بلندای کوهی خیزه میشویم شما میدانید قصه قصه ی دیگری است!اگر به حرکت خرامان موجی چشم میدوزیم شما میدانید قضیه قضیه ی دیگری است!
آری شما ما را خوب میشناسید،شما مارا خوب میبینید چون همه ی زندگی ما دفتر ورق پاره ایست که بارها و بارها از برش کرده اید!
اما…اما اینجا ماازشما هیچ نمیدانیم!از همان وقت که صدای یاحسین(ع)آخرینتان را شنیدیم دیگر تا کنون نغمه ی دل انگیز نوایتان را گم کرده ایم.
آخرین باری که چهره ی نورانی تان را دیدیم موقعی بود که صورتتان را بر خاک مزارتان نهاده بودند وسنگ لحد دیواری شد ونظاره ی روی تان را برای همیشه ازمادریغ کرد.
آری بسیاری از شماهارا باآن لبخندهای زیبا درآخرین وداع دیده ایم،یا درهنگامه ی رزم ،واز آن به بعد دیگر چیزی از شما نشنیدیم.
ای شهیدان! ای مفقودالاثرا! ای جاویدالاثرها! ای مفقودالجسدها!
ما نمیدانیم کجا رفتید،کجاهستید،نمیدانیم آنجا از اینجا دور است یا نزدیک؟نمیدانیم چه میخورید؟چه میکنید؟چه مینوشید؟ «فی جنات النعیم»کجاست؟آخر ما نمیدانیم «متکئین علیها متقابلین»یعنی چه؟
آخر ما نمی فهمیم «الا قیلا سلاما سلاما»یعنی چه؟برای ما درک «ذواتا افنان فیها عینان تجریان،فیهما من کل فاکهة زوجان» محال است.
ما نمیدانیم وقتی دلتان میگیرد کجا میروید!اصلا آیا دلتان میگیرد؟وقتی حوصله تان سر میرود چه میکنید؟ نمی دانیم…!آنجا در محفل گرمتان سخن از ما هست یا نه؟تا به حال هیچ گاه شده از اروندهم قصه ای بگوئید؟برای شلمچه هم ترانه ای بسرائید؟به عشق بیگلو و هفت تپه زمزمه ای کنید؟ودر فراق کارون اشکی بریزید؟
نمیدانیم…!واین ندانستن بیش از همه ای شهیدان شما را مقصرمیداند!یعنی ما اینقدر ناپاک و نامطلوب بوده ایم که تمام هستی مان به یک یاد هم نمی ارزد؟یعنی تمام گفته هایمان در آن نیمه شبهای به یاد ماندنی که فقط خدا قدرش را میداند وبس!دروغ و کذب محض بوده؟یعنی ما نیز هم ردیف آنانی هستیم که تمام هشت سال را هم آغوش لذت بودند؟یعنی میخواهید بگوئیدکه ما دیگر لیاقت با شما بودن را نداریم؟
باشد،بگوئید…!حرفی نیست!اما لااقل یکبار هم که شده سری به این دلهای فراموش شده بزنید،سری به این خانه های سرد ومتروک بزنید،وبعدهرچه دلتان میخواهد بگوئید!آخربه ماهم حق بدهید که انتظار داریم،انتظار داریم بدانیم دوستانمان که یک عکسشان را به تمام هستی اینجا نمیدهیم کجا هستند و چه میکنند؟دوست داریم که از آنجا صدایی بیاید،صدایی آشنا!صدایی از حلقوم یکی از شماها!صدایی که به انتظارها پایان دهد!صدایی که زیبا و دلنشین…:
پاسخ شهید علمدار ازجانب شهدا به این درد دل:
«آری ،اینجا همان طور که میگفتند باغستان هایی دارد که نظاره اش انسان را مبهوت میکند، “فی جنة عالیه”اینجا درخت های زیبایش هرکدام بایک میوه، “تجری من تحتها الانهار”اینجا قصرهایی دارد از زمرد و یاقوت،خدمتگزارانی بی شمار که آماده ی پذیرایی از صاحبان خانه اند.اینجا پرنده هایی دارد خوش آواز،عندلیبانی که وقتی میخوانند،روح از نشاط به پرواز در می آید.
“وجزاهم بما صبروا و جنة و حریرا و سقاهم ربهم شرابا طهورا”
آری!آری به خدا قسم هر چه میگفتند راست است،”صدق الله العلی العظیم” خداوند به وعده اش عمل کرد.
اما به آسمان پرستاره شبهای هفت تپه قسم،به ریگ های گرم تابستان سوزان خوزستان قسم،به سرمای کشنده ی کردستان قسم،به چادرهای برپاشده ی میان کویر قسم،که آن چادر نبود بلکه میعادگاه عاشقان خدا بود،محل عروج شهدا بود،آری کعبه ی دل بود،قسم به صفای اذان صبح گردان مسلم قسم به بچه هایی که تاکنون هیچ میلی به سمتشان نداشتیم،(این حرف همه ی شهداست باشما)قسم به بچه هایی که تا کنون هیچ میلی به سمتشان نداشتیم.به جان امام اینجا بچه ها هم قسم شده اندکه تا شما نیامده اید نزدیکشان هم نرویم.
آن اوایل ملائک خدا زیاد سربه سرمان میگذاشتند،اماوقتی میدیدند که دلمان حیران جای دیگریست،دست از سر ما برمیداشتند.شما از بی مهری ما سخن میگوئید و ازاینکه بادیدن نعمت های بهشت شما را فراموش کردیم.
آه ! که چقدر بی انصافید!اگر ما به دنبال لذت بودیم چرا شهر را با تمام زیبایی هایش گذاشتیم و آواره ی بیابانها شدیم؟ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر نفسهای گرمی بود که محیطش را معطر کرد،ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر وجود مردان پاکی همچون افضلی ها،بهتاش ها،بصیرها، طوسی ها،نتاج ها،وهزاران عاشق دلباخته ی دیگر بود که از جان گذشتند تابه جانان برسند.
مااگر عاشق جبهه بودیم به خاطر صفای بچه هایی بودکه لذتهای مادی را فراموش می نمودند و اکنون مانیز چون شمائیم ؛
وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم ازدنیا بستیم فکرمیکردیم که دیگر همه چیز تمام شد،اما اینگونه نشد!دردهای شمادر فراق مادل مارابیشتر آتش میزد،درست است که ما به هرچه میکنید آگاهیم اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمیشد.وقتی شما از این وآن طعنه میخورید ولاجرم به گوشه ی اتاق پناه می بریدوباعکس های ما سخن میگوئیدو اشک میریزیدبه خدا قسم اینجا کربلا میشود!وبرای هریک ازغم های دلتان اینجا تمام شهیدان زار میزنند!یا آن زمانی که در مجالس با یاد ماگریه میکنید و به سروسینه میزنید ما نیز به یاد آن روزها که باهم درسوز فراق مولایمان سینه میزدیم و گریه میکردیم ،همراه با اشک شما،اشک غم میریزیم.خدا میداندکه ما بیشتراز شما طالب دیداریم.برای همین پروردگار عالم اجازه میدهدهر از چندی با مولایمان حسین(ع)درد ودل کنیم.
بچه ها!آقا امام حسین(ع)خیلی بزرگوار است!او بهتر از همه ی ما شلمچه را میشناسد،فاطمیه را زیباتر از همه ی ما تعریف میکند،او خاطره های جبهه را خیلی دوست دارد،هروقت به پابوسش میرویم ازما میخواهد برایش خاطره بگوئیم،به مجرد اینکه بچه ها نغمه سرایی میکنند چشم های آقا مالامال ازاشک میشود،سرمبارکشان رابه زیر می اندازندودانه های اشکش زمین بهشت و محاسن شریفشان را تر میکند.همین دیروز بودکه نوبت من بود تا خاطره تعریف کنم،من از غروبهای شلمچه تعریف کردم از کانال ماهی،ازسه راه مرگ!ازجاده ی شهید صفری،سنگرهای نونی،جاده ی امام رضا(ع).من از جاده ی شهید خرازی شروع کردم ،هنوز چند دقیقه نگذشته بودکه صدای ناله های آقاراباهمین دو گوشم شنیدم!آرام و آهسته فرمود:ما رایت اصحاب …
هیچ یاورانی بهتر وباوفاتراز اصحاب خود ندیدم!یکی از بچه ها به من گفت:بس است،دیگر نگو!که آقا سر از زیر برداشت و آهسته فرمود:بگو! بگو عزیز دلم! آنچه در دلت بیتابت کرده بگو!
بچه ها!اینجا برخلاف دنیای شماخاطره های جبهه زیاد مشتاق دارد!یکروز به آقا عرض کردم:مولا جان !دوستانمان،همدمان شبهای عشقمان ، اکنون در دنیایند بی آنها برما سخت میگذرد!آقا در حالیکه اشک تمام محاسن شریفش را پر کرده بودفرمود:آنها بقیة الشهدای من اند،به جلال خدا سوگند در سکرات الموت ،ظلمت قبر،عذاب قبر،عذاب برزخ و در آن واویلای محشر تنهایشان نخواهم گذاشت!آنها در حساسترین ایامی که نیاز به یاور داشتم لبیک وفاسردادند.من به اکبرم گفته ام که بدون آنها به بهشت نیاید.
راستی بچه ها!اینجاهمه بالباس خاکی هستند، چون خود امام میگفت:این لباس بیشتر به شما می آید!بچه ها در آن روزهایی که بی بی فاطمه ی زهرا(س) دستهای بریده ی عباس(ع)وقنداق خونی علی اصغر(ع)را نزد خدا برای شفاعت میبرد،ما هم گرد و غباری که از خاک شلمچه،مهران،فاطمیه،فکه ،دهلران،چزابه،نهر انبر مجنون،کوشک،پاسگاه زید بر چهره مان نشست وخونی که هنگام شهادت بربدن و لباسمان جاری شده بود را جمع کرده ایم و در آن لحظه ی حساس برای شفاعت شما به همراه می آوریم.
شما مطمئن باشید که ما شما ها را فراموش نکرده ایم ونخواهیم کرد؛به پدران و مادرانمان به همسران و فرزندان ما بگوئید ما منتظرشان هستیم و بدون آنها وارد بهشت نخواهیم شد.
شهید سید مجتبی علمدار
سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم همت:
امروز در جامعه انقلاب اسلامی ما دو روند بیشتر نداریم: امامت و امت، امامت و حزب الله والسلام. خط سومی نداریم. در این روند و در این قانون و در این چارچوب، باید اطاعت محض از دستورات ولایت سمبل فکری و عقیدتی و انسجام روحی و معنوی برای یک مؤمن و یک انسان حزب الله باشد و خواهد بود."
سید مرتضی آوینی
بر چهره پر ز نور مهدی صلوات بر جان و دل صبور مهدی صلوات
تا امر فرج شود مهیا بفرست بهر فرج و ظهور مهدی صلوات
ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور
سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر می گردد
مهدی به میان شیعه برمی گردد
یا امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد …
شوق شهادت
گاه گاهی که دل خسته من خسته تر از هر روز است.به کناری بنشسته و به یک گوشه تنهایی و دلتنگی و دلداری خود می نگرد. زغم و هجر و فراق و شب تارو گنه و جور زمان .از پی نامردان ، از جفای به خود و ظلم روا داشته بر نفس خودم آه سردی کشم و از پی آن، به دمی توبه و زاری وانابه همه بر ورد زبانم.همه جا سنگ نشانم شده شیطان رجیم و همه او تقصیر است و من تافته و بافته از جنس طراب که انگار همه جبر است و مقدر شده ذات الهیست ، دست بر دست گذارم که تقدیر و زمان چه بسر آوردم و من غم زده؛ غم گیرم و ناله، یا به شوق آمده و مست ز می از پی چاره.و هم الان نگرم چیست به قفل دل من رمز و کلیدی که زه چاره، ز دل پاره پاره که چنین مست ،چنین زار چنین خسته وافگار،که محتاج دعاییست که خیزد زدل یار که در وقت صلاتش و هنگام دعایش به یک غمزه زچشمان خمارش نظری افکند و بند گشاید زدستان پر از خالی و ...
آری، ای اشرف محلوق جهان! به چه دل بسته و دل داده ای از جور زمان؟ قبله گاهت همه پول؟!
سجده گاهت همه پول؟! افتخارت شده پای نهادن به اصول؟!تا ز عرش آمده بر فرش همه رو به افول؟!
تا به کی تاب چنین آورم از دوری ارباب،خدایا چه کنم ...!؟

من علیم که خدا قبله نما ساخت مرا
جز خدا و نبی و فاطمه نشناخت مرا
من که یک باره در از قلعه خیبر کندم
داغ زهرا بخدا از نفس انداخت مرا













